Monday, October 04, 2004

گاهي وقتا يه حس انسان دوستانه، يه جايي گوشه قلبم شايد هم بهتره بگم ذهنم شعله ور ميشه و ميخوام اين آدماي بدبخت دماغ آويزون رو از تو لجن بيرون بکشم يا حداقل سرشون رو بيرون نگه دارم تا خفه نشن. اما حيف که نميتونم. يه نکته تو نجات غريقي هست که ميگه بذارين اون يارو که مشغول مُردنه حسابي دست و پا بزنه تا خسته بشه و بيحال. بعد شما راحت تر ميتونين نجاتش بدين. خلاصه اگه ميشد اين قانون رو جدي جدي اجرا کرد خوب بود .حيف که ممکنه دير بشه و يارو اشهدش رو بخونه.

» الهي مرا آن ده که آن به.
» خدا؟ من؟ خدا؟ من؟ خدا؟ من؟ خدا؟ من؟ خدا؟
» چرا اين پاييز روزاش حالگيره؟ من هواي خنک تر از اين حرفا دوست دارم.
» کمربندها را ببنيم . . . . هنوز جا نيفتاده.