Wednesday, March 03, 2004

یه کاغذ که از چرک بدنت واست بی اهمیت تره رو مچاله میکنی و میندازی دور. بعد از چار ماه دوباره اون کاغذه خود به خود واست باز میشه و تموم حرفات رو یادت میاره! لعنتی.آشغال.کثافت.از انگل پست تری. تا دیروز کدوم گوری بودی؟چرا حالا پیدا شدی که روز منو خراب کنی؟یکی از بهترین ماههای زندگیم رو به گند گشیدی و رفتی، باز پیدات شد؟ واقعا که. . . .فقط یه مدت ذهنمو مشغول کردی و رفتی؟واسه مچاله کردنت خیلی زحمت کشیدم! هنوز که هنوزه وقتی این آرشیوای وبلاگم رو میخونم میبینم از این کاغذ لعنتی نوشتم!هنوز اون عکس which way رو یادم هست. داشتم تمومت میکردم اما حالا دوباره راه افتادی هرچند ایدفعه مثل قبل نیست که تو یه رشدت کمکت کنم.بهترین کار تو نطفه خفه کردنه. ببینمت، زندت نمیذارم. ارادش رو ساختم. قدرتش رو ساختم. سپاهش هم هست. دیگه نمیتونی تنه بزنی و بندازیم تو خاکی.گذشت و رفت پی کارش این حرفا.
این کامنتا هم لینکش پریده بود!! کُدش بود ولی خود لعنتیش نبود!فکر کنم بازم کامنتای آرشیوم بکلی دوباره پاک بشه! ای لعنتی! خلاصه کل قالب رو عوض کردم دیگه.
چند شب پیش رفته بودیم یه جایی عزاداری و از این حرفا؛ یارو مداحه خوند و خوند تا یدفه قاط زد و گفت:« ابولفظل علمدار خامنه ای نگه دار» بعد دید کسی جواب نمیده خودش حساب کار اومد دستش و دیگه تکرار نکرد.
روزگار هم میگذره ، نباید به همه چیز دقیق شد چون اونا هم رو تو دقیق میشن. حکایت اینه که اگه با یه انگشت به کسی اشاره کنی،با سه انگشت به خودت اشاره میکنی!حالا میخوام درمورد یه جنایت اعتراف کنم:. . . از پشت همین تریبون اعلام میکنم که یه اکانت 10 ساعته از خواهرم کف رفتم و 7 ساعتش رو استفاده کردم!
یه هفته به هزار و یه دلیل ننوشته بودم.حالا هم که نوشتم چیز خاصی نیست.