Tuesday, October 28, 2003

مثلا خداحافظی کرده بودم و رفته بودم واسه استراحت ولی سارا خانوم راست می گفت که یه روز دلت می گیره و دوباره برمیگردی ! حالا اومدم. تواین مدت خیلی اتفاقای جالبی افتاده بود که دوست دارم بنویسم ؛ ازکشف پسرخاله در اینترنت بگیر تا آخرش(راستی آخرش کجاست؟) از پیدا شدن آدرس وبلاگ پسر خالم شروع می کنم که چی شد پیداش کردیم" یه روز خواهرم وقتی که صفحه نظراتش رو باز کرد دید که یکی واسش نوشته که : همزادت رو توی بلاگ اسپات دیدی؟" واینطوری بود که وبلاگ مجهول الهویه پسر خالم کشف شد البته نا گفته نماند که (حامد خاله با عرض معذرت) من آدرس وبلاگش رو از خیلی وقت پیش داشتم که اگه دوست دارین بدونین چه طور، فقط کافیه صفحه نظراتم رو باز کنید بعد با کمی جستجو پیداش می کنین ولی خدا وکیلی این وجدان لعنتی اجازه نمی داد ویلاگش رو باز کنم چون واقعا دوست نداشت که ما آدرسش رو بدونیم ! اما وقتی که کاملا وبلاگش 3 شد خواهرم چنان به جون وبلاگش افتاد که خدا می دونه حتی هر جور بود رفت و تمام آرشیو ها رو باز کرد و خوند و نا گفته نماند که منم اون وسط یه کارایی کردم. از این حرفا بگذریم. راستی امان از دست این خواهر بی معرفتم که براش وبلاگش رو . . . . .(این قسمت به علت اعتراض شدید خواهرم پاک شد). باورتون میشه این حرفایی که از اول نوشتم همش حاشیه بود ؟! یه حسی به من میگه برو جلو و حرف دلت رو داد بزن. نه داد کمه اربده (عربده؟) بکش. بگو که چی می خوای . . . . . اصلا بی خیال ، گور بابا دنیا